بیست و هفت اسفند ۹۷مطلبی نوشته بودم با عنوان بیعشقی نداشتن تلخیست. روزهای تلخ و سیاه که حتی با شروع نود و هشت هی تلختر شد و منو افسرده کرد و من فکر میکردم هیچوقت هیچ چیز زندگی من درست نمیشه. فکر م
به سختی نفس میکشم...سرم گیج میره و برای چند ثانیه چشمهام سیاهی رفت. تپش قلب گرفتم و باز طبق معمول همیشه سایهی مرگ افتاد روی جسم نزار من. دستمو گذاشتم روی قلبم و همونجور که تو گفته بودی پاهامو گرفت
خسته، دلگیر شاید هم عصبانی...نمیدونم خشونت من چه شکلیه...هیچوقت نفهمیدم. شاید الآن این حالی که دارم نتیجهی خشم نهفتهی خودمه. برای همینه که میگم شاید عصبانی. نمیدونم. انگار هیچ چیز نمیدونم. م
مدتهاست خودم را توی آینهی اتاقم نگاه نکردهام. اندوه را ندیدهام. غم را. دلزدهام. لمس و بیحس شدهام و کما فیالسابق دلم میخواهد نیست شوم. همه چیز آزارم میدهد. به سادگی. به راحتی اشکهایم میریز
حس میکنم در غم حل شدهام. انگار دیگر این غم، چیزی نیست که جوانه میزند، رشد میکند و گل میدهد. انگار دیگر هیچ نیست، هیچ چیز جز تصاویر ابلهانهای از مجموعهای از کلماتی که نمیتوانی بنویسی. نمیتوانم
به سان آدمک برفی از تب خورشید/ چگونه آب شده میروم ز دست ببین...همین...دارم از دست میرم. دلم خواست تمامی کلمههایی که توی ذهنم میچرخند بیارم روی کاغذ. دلم خواست خالی بشه مغزم از اینهمه کلمهی پوچ ب